تبليغاتX
یک پنجره برای من کافیست - آخرین پستمو تفدیم می کنم به بچه های لبنان
                               خواب آشفته

 دخترم گفت به من:

زلف این بچه چرا رنگین است

چشمهایش در خاک

پلکهایش قدری هم سنگین است

این عروسک که بقل بگرفته

پس چرا خونین  است

دامنش  بی چین است

دخترم گفت به من:

خوای و خاک

این چه خوابی است که این چنین شیرین است

دخترم گفت به من:

اگر او  خواب خوش  است

پس چرا مادر او اینچنین غمگین است

خنده بر لب ندارد

چهره اش بر کین است

گریه ها یش سر بر سر ناله ای خونین است

دخترم گفت به من:

خانه هاشان پس چرا بی در و بی پرچین است

سقف بر سر ندارد در و دیوار فقط رنگ دل خونین است

دخترم گفت به من:

...

دخترم حرف هایش کودکانه، لهجه اش شیرین است

پاسخ من اما

بغض در گلو نشسته

یک لب سنگین است

+ نوشته شده در شنبه 21 مرداد1385ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |