تبليغاتX
یک پنجره برای من کافیست - خنده ی تو !

نان را از من بگیر، اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر،امّا

خنده ات را نه.

 

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز می کند،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید.

 

از پس نبردی سخت بازمی گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

امّا خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید.

 

عشق من ، خنده ی تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی،به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،

بخند ، زیرا خنده ی تو برای دستان من

شمشیری ست آخته.

 

خنده ی تو ، در پاییز

در کناره ی دریا

موج کف آلوده اش را

باید برفرازد،

و در بهاران ، عشق من ،

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم ،

گل آبی ، گل سرخ

کشورم که مرا می خواند.

 

بخند بر شب

بر روز ، بر ماه ،

بخند بر پیچاپیچ

خیابان های جزیره ، بر این پسر بچه کمرو

که دوستت دارد ،

آما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم ،

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند ،

نان را ، هوا را ،

روشنی را ، بهار را ،

از من بگیر

امّا خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.

 

پابلو نرودا

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |