خونه ی فامیل های مامانم.بیچاره ها.....هیچی واسه پذیرایی از ما نداشتن...هیچی....
حتی نتونستن به من عیدی بدن....فکر کنم از این بابت خجالت هم کشیده بودن.
آخه خوب...موقعیتشون این اجازه رو بهشون نمیداد...
منم انتظاری ازشون نداشتم...درکشون می کردم.
میدونستم که منم در آینده ای نه چندان دور مثله اونا میشم.........
همه ی ما یه روزی مثله اونا میشیم.
درسته که خجالت کشیده بودن ولی وقتی دیدن که ما اومدیم خوشحال شدن...خیلی خیلی خوشحال.........
چون فهمیدن که به یادشون هستیم و فراموششون نکردیم.....
خیلی های دیگه اونجا بودن که نمی شناختمشون.ولی به تک تکشون سر زدم و خوشحالشون کردم......
آخه ما رفته بودیم خونه ی ابدیشون....خونه ی ابدیشون.......خونه ی ابدی..........................