تبليغاتX
یک پنجره برای من کافیست

عطر آن یاس

توی تاکسی می نشینی و در انتظار رسیدن به مقصد، به خیابان چشم می دوزی، رفت و آمد ماشین ها و عابران ،صف در ختهایی که مثل قطار از جلوی چشمت رد می شوند

و رنگ به رنگ شدن چراغهای راهنمایی تنها سرگرمی تکراری تو در این سفر کوتاه است،راننده نواری را داخل ضبط می گذارد و روشن می کند،صدا را می شناسی،خواننده ی

جوان و پر طرفدار شادمهر است،اما این کارش را انگار نشنیده ای،حواست را جمع می کنی و گوش می سپاری:

یه روز یه باغبونی/یه مرد مهربونی/نهالی کاشت میون/باغچه مهربونی/می گفت سفر که رفتم/یه روز روزگاری/این بوته ی یاس من/می مونه یادگاری/هر روز غروب عطر یاس/تو کوچه ها می پیچید/میون کوچه باغا/بوی خدا می پیچید...

با این که شعر،معمولی به نظر می رسد،غربت عجیبی در آن حس می کنی،علت را نمی دانی؟از توصیف معمولی گل یاس و عطر آن،آنقدر تحت تاثیر قرار گرفته ای!کنجکاو می شوی که بیشتر گوش کنی تا مایه های شاعرانه در کار پیدا کنی،

اونایی که نداشتن/از خوبیا نشونه/دیدن که خوبی یاس/باعث زشتی شونه/عاقل های بی احساس/پا گذاشتن روی یاس/سا قه هاشو شکستن/آدمای نا سپاس/یاس جون پا گرفت/تکیه زدش به دیوهر/خواست بزنه جوونه/اما سر اومد بهار...

دلت می لرزد،یقین پیدا می کنی که قصه،فقط روییدن و شکستن یک یاس نیست،حکایتی دیگر در پس این شعر معمولی نهفته،که مو بر اندام راست می کند و دل را می لرزاند و اشک را بی اختیار سرا زیر می کند

یه باغبون دیگه/شبونه یاسو بر داشت/پنهون ز نامحرما/تو باغ دیگه ای کاشت/هزار ساله کو چه ها/پر می شه از عطر یاس/اما مکان اون گل /مونده هنوز نا شناس..

دیگر قصه را فهمیده ای،فهمیده ای که یاس کیست و باغبان چه کسی است!حکا یت عا قل ها ی بی احساس و آدمهای نا سپاس را بارها شنیده بودی.شنیده بودی که چگونه عزیز تربن حا صل عمر باغبان بزرگ هستی را،مورد جفا قرار دادندو برای همیشه داغی به عالم نهادند...

خوب حالا به مقصد رسیده ای وقتی پیاده می شوی راننده ی تا کسی از دیدن اشک هایی که به پهنای صورت ریخته ای،با تعجب نگا هت می کند،نمی داند با این شعر چه آتشی به جان مسا فرش زده است.

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |