تبليغاتX
یک پنجره برای من کافیست
۱ فروردین با مامان بابام رفته بودم عید دیدنی.

خونه ی فامیل های مامانم.بیچاره ها.....هیچی واسه پذیرایی از ما نداشتن...هیچی....

حتی نتونستن به من عیدی بدن....فکر کنم از این بابت خجالت هم کشیده بودن.

آخه خوب...موقعیتشون این اجازه رو بهشون نمیداد...

منم انتظاری ازشون نداشتم...درکشون می کردم.

میدونستم که منم در آینده ای نه چندان دور مثله اونا میشم.........

همه ی ما یه روزی مثله اونا میشیم.

درسته که خجالت کشیده بودن ولی وقتی دیدن که ما اومدیم خوشحال شدن...خیلی خیلی خوشحال.........

چون فهمیدن که به یادشون هستیم و فراموششون نکردیم.....

خیلی های دیگه اونجا بودن که نمی شناختمشون.ولی به تک تکشون سر زدم و خوشحالشون کردم......

آخه ما رفته بودیم خونه ی ابدیشون....خونه ی ابدیشون.......خونه ی ابدی.......................... 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

سلام.......نمیدونم که الان دوستت دارم یا نه ولی یادمه که یه روزی عاشقت بودم.............

همه ی اون روز ها رو یادمه....خوب... دو سال همچین کم هم نیست

می دونستی هستم ولی نمی دونستی چرا...هرگز هم نمی فهمی

هرگز فراموش نمی کنم ....گریه هایی که کردم....اشکهایی که ریختم...بغض هایی که فرو دادم

هنوز حسرت یه لحظه نگاهت به من رو دلم مونده.....نگاهی که از من دریغ کردی....

تو هم میری...مثه همه ی کسایی که رفتن...

تو هم تنهام میذاری...مثه همه ی کسایی که تنهام گذاشتن...

تو هم فراموشم میکنی...مثله همه ی کسایی که فراموشم کردن...

اونوقت من میشم یه خاطره تو ذهنت که هر روز کم رنگ و کم رنگتر میشه..........

و یه روز میاد که یادت هست یکی بود...ولی کی بود؟

+ نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |