تبليغاتX
یک پنجره برای من کافیست

اگه داشتم تو رو دنيام يه صفای ديگه داشت
شب عشقم واسه من حال و هوای ديگه داشت
اگه داشتم تو رو رسوای عبادت مي شدم
دلم اين خسته عاشق يه خدای ديگه داشت

اگه داشتم تو رو اون قصه نويس
واسه من يه قصه های ديگه داشت
می دونم زندگی اينجوری نبود
مرد عاشق يه شبهای ديگه داشت

اگه داشتم تو رو اون ميخونه که جای منه
شبها اونجا جای من يه بينوای ديگه داشت
نمي گم با تو واسم، گريه ديگه گريه نبود
با تو اين زمزمه ها يه های های ديگه داشت

مي دونم پيش تو آروم مي شدم حتی اگه
قهر و نازت واسه من درد و بلای ديگه داشت
اگه يارم مي شدی، صاحب دنيات مي شدم
فکر نکن چشمهای تو يه آشنای ديگه داشت

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 9:57 قبل از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

فرق من و تو:

 

گفتی عاشقمی ، گفتم دوستت دارم.

گفتی اگه يه روز نبينمت ميميرم ، گفتم من فقط ناراحت ميشم.

گفتی من بجز تو به كسی فكر نمی كنم، گفتم اتفاقا من به خيلی ها فكر می كنم.

گفتی تا ابد تو قلب منی ، گفتم فعلا تو قلبم جا داری .

گفتی اگه بری با يكی ديگه من خودمو می كشم ، گفتم اما اگه تو بری با يكی ديگه ، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.

گفتی ... ، گفتم...  .

حالا فكر كردی فرق ما اين هاست؟ نه!

فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتی، من راستشو.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

عشق نمی پرسه تو کی هستی؟

فقط ميگه: تو ماله منی .

عشق نمی پرسه اهل کجايی؟

فقط ميگه:توی قلب من زندگی می کنی .

عشق نمی پرسه چه کار مي کنی؟

فقط ميگه: باعث می شی قلب من به ضربان بيفته .

عشق نمی پرسه چرا دورهستی؟

فقط ميگه:هميشه با منی.

عشق نمي پرسه دوستم داری؟

فقط ميگه: دوستت دارم .

+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 9:54 قبل از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

تو در جان منی من غم ندارم

تو ایمان منی من کم ندارم

اگر درمان تویی دردم فزون باد

وگر معشوقه ای سهم من جنون باد

تویی تنها تویی تو علت من

تو بخشاینده بی منت من

صدایم کن صدای تو ترانه است

کلامت ایه های عاشقانه است

تو را من سجده سجده می پرستم

که بر سر خاک بر زانو نشستم.

+ نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

من داداش می خوام

+ نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 8:32 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

مهم نیست که کسی نمی فهمه من چی می گم چون اساسا تا حالا هر کی منو

 

دیده گفته با همه فرق می کنم و آدم نیستم و ... اینم روش...

+ نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1384ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

+ نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 6:20 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

باورم نمی شود باورم نمیشود 

باورم نمیشود که دیگر نیستی که دیگر صدای گرمت در گوشم نمیپیچد

نمیخواهم باور کنم که بدون تو  بدون حرفهای تو من میمیرم

به یاد می آورم زمانی را که از همه چیزه و همه کس و نا امید و خسته شده بودم

به یاد میآورم که حتی خدا برایم مرده بود

و خنده ام میگرفت از هر کسی که به معجزه ایمان داشت

نمی خواستم دیگر  بیاندیشم

نفرت تمام وجودم را پر کرده بود  

کابوس این همه بدبختی رهایم نمیکرد

 ناگهان مانند شهابی بر شبهای تاریکم درخشیدی

بسم الله الحمد بسم الله الحمد

صدای تو مث نردبانی از نور   مرا دوباره به آسمان نزدیک کرد

ساعت زندگیم دوباره صفر شد و من از نو شروع کردم

با حرفهای تو گریه کردم

هر اشکی که از چشمانم میچکید زلال تر میشدم به اوج میرسیدم و به خدای مهربانم  نزدیکتر می شدم

آن  شبها که از درد و رنج به خود میپیچیدم و سرم را بالشم فرو میکردم که کسی صدای هق هقم را نشنود

تو تنها مرهمی بودی که زخمهایم را التیام بخشیدی

تو با آن  حرفهای صادقانه با آن همه یک رنگی و مهربانیت دوباره مرا با خدا آشتی دادی

من همیشه دینم و را و عشقم به خدایم را به تو مدیونم

کاش میخواندی و برای رفتن تردید میکردی

در این دنیای پر از فریب پر از نیرنگ تمام هفته را به انتظار  صدای تو  می ماندم

تا دوباره از زمین جدا شوم و به آسمان بروم

تا دوباره نفس بکشم و ریه هایم از هوای پاک صداقت پر شود

آنفدر غمگینم که دلم میخواهد چشمانم را ببندم و دیگرهرگز باز نکنم

دلم میخواهد انقدر گریه کنم آنقدر گریه کنم که در اشکهایم غرق شوم

نرو به خاطر این همه دل عاشق و تنها

 به خاطر تمام آدمهایی حقیقت ایمان دارند

به خاطر تمام آدمهای خسته از زندگی که به این دو ساعت دل خوشندو به این ثانیه های بیقراری نفس میکشند

بمان و نرو

+ نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

  ميدوني فقط چندتا کار ديگه مونده تا انجامشون بدم !
اول اينکه ، تمام دسته گلاي نرگس پسر بچه سر چهار راه و بخرم ...
بعدش يه سر به خاطرات گذشته بزنم ،
اونوقت با آينه خدافظي کنم و،
بيام پيشت !
بعد از اينکه گلارو بهت دادم،
لبمو بذارم رو لبت و بميرم !
فقط همين......
+ نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 6:17 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

در انتهای شب،در ان زمان که هم انسان خواب است وهم احساس

به رهی قدم نهادم......که کاش پایم می شکست و.....

                              تو را دیدم

کاش احساس من هم خواب بود

اما زمانی که در سرمای سوزناک زمستان دیدمت که در گوشه ای کز کرده ای

واشک میریزی

                                  ارزو کردم که کاش نبودم تا ببینمت.

 تنها همدم تنهاییهایت بسته ادامسی بود که در مقابلت نهاده بودی.

وخورده های نانی که چون گنجشککان در مقابلت ریخته بودند.

بفروش ادامس فروش

                                   غمهایت را به من بفروش

ناله هایت را خریدارم

                           همه را به من بفروش

     اما نلرزخب؟                 

 زیراکه  لرزش جانت لرزش قلب من است.

+ نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

+ نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

+ نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |