تبليغاتX
یک پنجره برای من کافیست
+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

وقتی خدا...

آسمان...زمین و بندگان را آفرید...

با قلم و جوهر طلائی...

روی پیشانی هر یک نوشت:

                      "قصه خوب سرنوشت"

اما چون نوبت به من رسید...

از مرغ غم پری کنده شد...

و با جوهر سیاه...

روی پیشانی من نوشت:

                          قصه تلخ سرنوشت...

 

                            رهگذر

+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

یه موقع هایی هست دور و برت ÷ر از ادمه...

اما تو تنهایی

تنها...

و فکر میکنم این تنهایی عذاب دهنده باز هم سراغ مرا گرفته..

*************

دیشب در رویایم بودی..

با یک لبخند و یک نگاه عمیق..

از آن نگاههایی که تمام وجود آدم را میسوزاند

چک چک...صدای آب شدن دلت را می شنوی..

و از ذوق زبانت بند می آید..

قدمم لرزید..افتادم..

باز هم دستم به تو نرسید..

می بینی..همیشه کوتاهی از من است..

***************

بعد از چند ماه یاد صحیفه ی سجادیه ام افتادم..

فقط قدرت خواندن یک بند را دارم..

خداوندا ! و ای معبودم!

چیزی را از در گاهت میخواهم که بذل آن از جانب

هیچ از تو نمیکاهند

و باری را می طلبم که تحملش برای تو سنگین نیست...

بند6_دعای39

+ نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1384ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

وقتی همه چیز روبراه است

وقتی همه چیز بر وفق مراد است

و تو می توانی با خیال راحت چشم بر نداشته هایت ببمدیک..،

و یکباره دلت میریزد

انگار وجودت را آتش میزنند

انگار خاک مرده بر صورتت می پاشند

انگار ...

تو کجایی؟

خاک بوی تو را می داد!

+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1384ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

چشمانم هنوز گرم خواب نشده بود که آمدی..

از کجا می دانستی،نرگس برای من دوست داشتنی ترین گل دنیاست...؟

و با بوسه اش...

خماری،عطر نرگسها را از خاطرم برد!

+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1384ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

دلم می خواهد بنویسم..

اما دستانم هم با من قهرند،

بغض کرده اند!

+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1384ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

هر چه دلم را مخفی کردم

تا رد پای نگاهت را پیدا کنند

عاقبت!

فالگیر رسوایم کرد

در فنجان قهوه

طرح چشمان تو را پیدا کرد..

+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1384ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

سر مشق هایم چند صفحه شده ...باید بنویسم...

من دوست دارم..

من دوست دارم..

من دوست دارم..

                         از تکرار خسته می شوم..

من دوست دارم سر مشقم تو باشی..

من دوست دارم تو را رج بزنم..

من دوست دارم دنیا را از شیشه ای تماشا کنم که پنجره اش را

                                                              تو ساخته باشی...

                                                                       می شود...؟

+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1384ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

بچه ها به کمکتون احتیاج دارم

کسی در مورد پنوماتیک و هیدرولیک اطلاعات نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه 19 اسفند1384ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |