
پیش ازآغاز طوفان نوح
دوستت داشتم
ودر همه خرابه ها پی ات گشتم
نه در اهرام ثلاثه ی مصر دیدم ات
نه در تخت جمشید
نمی دانم
کدام از خدا بی خبری
بین ما
دیوار بزرگ چین را کشید!
در نگاه من اشتیاق دیدارت را ببین و نظاره گر باش اشک هایی را که بی تو، در سکوت، محکوم به مرگ فرو میریزند و حسرت لمس سرانگشتانت را به گور آرزوها می برند. نگاه کن که این درمانده از خود، چگونه لباس عجز به تن، دست به سوی تو دراز می کند تا حتی گوشه ای از سایه تو نصیبش گردد....نگاه کن که به شوق دیدار تو چگونه در کویر روزهای بی حاصلش ، پای پیاده میدود و چگونه اسب لجام گسیخته شبهایش را بسوی خیال هم آغوشی تو ، می کشاند . و تو آن باران رحمتی بودی که بر پژمردگی لبهایم باریدی و فریادی بلند شدی دربرهوت پر ترس قلبم ....چونان بانگ اسرافیل....و اینک این منم که فریاد میزنم با من بمان که بی تو از این دنیای بی ارزش هیچ نمی خواهم ....
درفصل سوزان خاطرهایم
پاییزمانندباران می بارد
وبرگهایش راگستردلم کرده
ازخودمی پرسم بهارم کجاست؟
بهاری که امیدزندگیم بود
اکنون بربالهای زردسرنوشتم
جزدردپیدانخواهی کرد
وازسوی پرندگان درآسمانم
پروازی عاشقانه نخواهی یافت
من مانندگمشده ایی هستم میان دریای ناآرام آرزوهایم
وتافراموش شدنم اندکی بیشترزمان نمانده
سوالی هستم که هرگزازکسی پرسیده نشد
من خودم رابه خاطره های تلخم می سپارم
واگرتوروزی بیایی برمزاردل خسته ام
خواهی خواندکه من هم روزی
عاشق بودم،وبرای خودبهاری داشتم
ودریغاکه روزهای سبزم را
هرگزبه خاطرنخواهم آورد
در این جهان جز تو کسی را ندارم دل به دوستی و عشق تو خوش کرده ام
و به دوستی که با نسیمی نلرزد و با طوفانی ویران نگرددو از جهانی پر از
مشکلات نترسد.
گویی دوستی و عشق ما یک غنچه نشکفته است که با یک غبار پژمرده می
شود. و ما تجربه باغبان پیر را نداریم که این غنچه زیبا رابا شبنم سحری
گاهی آبیاری کنیم و شادابش کنیم.
و قدر ت بی پایان حاکم جهان را هم در خود سراغ نداریم تا با قهر و غضب
این غنچه گریز پای را بر سر راه آورده .
شاید از سخنانم خشنود نشوی ولی این بارتو را مخاطب قرار می دهم. از
من نرنج می دانم سخنانم تلخند و گزنده می دانم که برایت همدمی آرمانی
نبوده ام و نیستم . ولی سو گند به عشق که تو همه چیز منی رو یاهای
من همه از توست و از نوری که از چشمان زیبایت و نگاه پر از عشقت
سرچشمه گرفته است . بر من بخند ای فرشته رویائی من.
دوستت دارم...
را به فراموشي بسپارم ولي ممکن نشد دوري از تو چنان بي تابي و رنج
پنهاني در من ايجاد کرد که در آتش تب تو بسختي سوختم دوستان گمان
کردن بيماري را پرستاري مي کنند که درد جسمي دارد ولي غافل از اينکه
تب عشق تو و به خصوص آتش خاموش نشدني هجران بود که مرا بسختي
مي سوزاند و آخرين نشانه حيات مرا نيز آهسته آهسته به خاکستر تبديل
مي نمود.
از وداع با تو منصرف شدم چون هرگز نتوانستم چشمان درخشان ترا که
بي شباهت به درياي خروشان بي کران عميق و اسرار اميز نيست فراموش
کنم کسي چه مي داند شايد همين رمز فاش نشدني عجيب است که مرا اين
چنين زنداني نموده و براي هميشه به يک موجود بي جان مبدل کردهاست.
بگذار در تماشاي اين ديدگان مرموز تو همچنان سر گردان بمانم زيرا آنچه
که در عمق چشمان تو نهفته است بي شباهت به اسرار عجيب و کشف
نشده عمق درياهاي شگرف نيست
دريا ظاهري ارام بي حرکت و زيبا دارد همچنان که چشمان تو ظاهري
آرام و فريبنده و فراموش نشدني دارند!
با طبیبی است سر و کار دل بیمارم
کز مسیحا نفسان به نشود بیمارش
کار من ساخت بیک بوسه لب شیرینش
جان شیرین به فدای لب شیرین کارش