هرکی اومد پیشِ من،یه ذره جا تو نگرفت هیچ ادایی جای اون نازو اداتو نگرفت
پیش هر نقاشی رفتم تورو نقاشی کنه روی هر بومی زدیم رنگِ چشاتو نگرفت
هر چه ملامتم کنی کمترمحبتم کنی من که ازت سیرنمیشم ازتودلگیرنمیشم
من باخیالِ توخوشم دلخوشیمُ ازم نگیرباتوسروپا آتیشم این عِشقُ ازمن بپذیر
تواین هوای بی تپش لبریزِعشقِ نفسم ازکی بپُرسم اِی خدابه وصل اون کی میرسم؟
گذشتِ عمرِبی دَوُم بس نا توُنم میکنه این هجرت ثانیه ها دل نگرونم میکنه
هر چه ملامتم کنی کمترمحبتم کنی من که ازت سیرنمیشم ازتودلگیرنمیشم
تو حجم انتظارمُ پر ازترانه کرده ای وجود پر نیازمُ غرق بهانه کرده ای
سنا هستم و خیلی خوشحالم که باز هم مهمون قلبهای خوبتونم.امشب روی سخنم با شماهاست که اهل دل هستید و دنبال دلدار.
تا به حال فکر کردید که نقطه اغاز دلدادگی کجاست؟یا این که ادما چه جوری اهل دل میشن تا به حال شده دلت رو جایی گرو ی کسی یا چیزی بذاری؟
دلت رو به صفای چه چیز می بخشی؟یه نگاه یه صدا.یه خوبی شاید هم یه حس و یه عشق
اگه معرفت توی وجودته و مرام توی خونت توی راه دلدادگی قدم بذار.
توی این راه دل حرف اول رو میزنه پشیمونی نداره.دلت زیر پا گذاشته نمیشه و به جای شمع خورشید خونه دلت رو روشن میکنه.
هیچ شک و تردید وترسی به دلت به ذهنت و به گفتارت راه نده.ایه یاس هم نخون که اگه منو راه نده اگه از من خوشش نیاد وهزاران اما واگر دیگه.
چون معبود ناشناختنی در حالی که هیچ نیازی به من و تو نداشته و نداره فرموده دوستت دارم.کجای عالم سراغ داری که احتیاجی نیازی به تو نداشته باشند وهمه جا به یادت باشند و هوای کارت داشته باشند؟
پس فکرت از همه این اماها و اگرها دور کن.امروز میخوای دل و به دلدار هدیه کنی.به گذشته ودیروز فکر نکن که چی کار کردی وکی بودی.فقط به امروز بیندیش.نگران نباش که گذشته رو سیاه کردی.معبود با تو صبوری میکنه طوری که انگار هیچ گناهی نکرده ای.به این شرط که
لحظه هارو جست وجو کنی و ثانیه هارو زیر ورو تا انچه در گذر ندانم کاری از دست دادی به دست بیاوری و بسازی هر چه رو ویران کردی.
اگه اماده راهی با ذکر قشنگ یارب قدم اول بردار و پیام دلدادگی رو اذین بخش جانت کن که اهل دل و دلداده ها دل هیچ کس رو نمیشکنند و تا در توان دارند دلی به دست میاورند.![]()
و سیب یه صدایی داره می گه حسین من شاه غریب

وقتی از من پرسیدند ایا اشکی برای ندامت نداری؟ با غروری شکسته گفتم:
می خواهم با تو سخنی بگویم و به تو گفتم که خواهان دیدار با تو هستم اما تو حتی
در لحضه ی دیدار نپرسیدی سخنت چیست و آسوده از کنار من گذشتی آنگاه در
فریاد بلندی زدم و گفتم:
وقتی از تو جدا شدم در لحضهی دیدار اشکی نریختم زیرا
اشکهلیم را برای به دست اوردنت ریختم و اشکهایم همه یخ
شدند با حرف نگفتهی خود و سکوت تو
گفتم اگر من مردم چقدر به من وفاداری
عشق به فراموشی چند روزه تو می سپاری
گفتی تو می دونی که من سر خاک تو می میرم
ولی تا لحضه مردن دل از تو نمی گیرم
لذت فراق همچون وصال نیست زیرا در فراق شوق وصال است اما در وصال غم فراق
عشق را آفرید و صورت یار را در آن نهاد تا از چیدن آن طعم عشق را درک
کنم .![]()
عاشقان سفر می کنم . کمند چشمانت اسب سرکش روحم را به
اسارت میکشد زیرا غنچه عشق تو در دلم شکوفا گشته و
محرومیت گزیده است من به عشق تو زنده ام و بوستان دلم را از
شکوفه هایت پر کرده ام کاش در چشمان بی فروغم دو بینی
داشتم تا آنگاه امیدواری را به یادگار نگاه می داشتم .![]()
هنوز هیچ کس معنی عشق را نمی داند بخوان ببینم تو میفهمی
|
از من پرسيد: گفتم: هيچ! پرسيدم: تو براي چه زنده اي ؟! ...آن يک نفس از براي يک همنفس است |
روزی میدانم رنج دستان تو مرا خواهد کشت...
تو دل تنهام زیر بارون چشام فکر تنهایی تو مرا خواهد کشت.!! 
تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم
برای نقطهْ پایان تنهاییم
تو تنها اسمی بودی که صدا کردم
عشق من
بگو از پاکی چشمت من لبریز خواستن کن
با دستات حلقه ای از گل بساز گردن من کن
اگر از مرگ باور ها از آدم ها دلم سرده
نوازش کن تو دستامو که خیلی وقته یخ کرده
عشق من
دیگه دلواپس بودن برام بسه
دیگه بیهوده پیمودن برام بسه
زیادیم کرده پژمردم زیادیم کرده غم خوردن
توی بیداد تنهایی در عین زندگی مردن
وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه
وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي آغوشت جا ميگرفت
وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاش هميشه بين دستات بود
قتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند