بنام عشق واقعي كه ازلي وابدي است وقتي براي اولين بار ديدمت دانستم كه از قبيله ي ديگر هستي .
لبخندت را در خورشيد ديدم نگاهت رسم وفا را به من آموخت وبه عاشقان سلامي دوباره دادم . اي كاش مي دانستي كه هميشه به تو مي انديشم به تو كه دوستت دارم . اي كاش مي دانستي كه هميشه خريدارت هستم.
وقتي به دوريت مي انديشم وجودم آب مي شود.
دو چشمت سرزمين آرزو هاست نگاهت داستان آشناييست
امان از آم زمان كه قلب عاشق گرفتارخزان يك جداييست
م... جان با نگاهت در خوشي غرق ميشوم و با لبخندت به درياي عاشقان سفر ميكنم.
سخن از عشق است .عشق تك چراغي بيدار در شب تار . عشق آغاز بي سرانجام عشق خورشيدي بي غروب . عشق دريايي بي ساحل . عشق فريادي بي سكوت . عشق طوفاني بي امان . عشق آتشي بي خاكستر و بالا خره عشق تولدي ديگر است...
When I thinkto you
I go to the sky
Sky forme is smoll
But your eyes is a lavy spude for me
آنكسي كه دوستت داشت . دوستت دارد . و دوستت خواهد داشت.
كسي كه غروب غم هايت وطلوع شاديهايت را آرزومند است
تقديم به عشقم ....
بنام آنكه سينه ها را شكافت وواژه عشق را در آنها نهاد:
من غم را در سكوت .سكوت را در شب .شب را در بستر .بستر را براي انديشه به تو دوست دارم. من عشق رادر تو . تو را در دل . دل را به همراه قلب وقلب را به هنگام تپيدن براي تو دوست دارم.
من تو را در زندگي .زندگي را بخاطر رسيدن به تودوست دارم پس بگذار با تمام وجودم بگويم م... جان دوستت دارم.
من هنوز خاك زير پايت هستم . من هنوز عاشقتم .هنوز وفا دارم . من هنوز چشم انتظارم .من براي بغض صداي تو دلتنگم وبراي چشمهاي تو ميميرم . من با تو عشق را لمس كردم با تو روز را مي فهميدم وشب رالمس ميكردم و من با تو به گذشت زمان عشق ورزيدم و امروز به گذشت زمان افسوس مي خورم من هنوز اين حقيقت تلخ را باور ندارم .هنوز نسيم سرد كوير را بر گونه هاي تو حس مي كنم .
من هنوز دستهاي تو را در دستهايم دارم .من هنوز با اندوخته اي از عطر شانه هاي تو را تنفس ميكنم. من .........؟
میذاری..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در کوير قلبم پاشيد که شميم آن ، همه ي
فاخته ها و لادن ها را مست کرد.
نمي دانم طراوت کدامين اقاقي را پيشکش
روياهاي آبي ام کردي که کلبه ي ويران شده ي
دلم ، بهشت همه ي پروانه ها شد.
بگذار در آرامش دريا گونه ات غرق شوم و در
احساس نقره اي ستاره ات تکثير يابم تا شايد از
زندگي ، تبسمي سبز هم نصيب من شود
خسته از این دست به دعاها بردن همه ی آزوهام با رفتن تو مردن حالا من
یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تورو ببینه واسه پیدا کردنت تن به
دل صحرا میدم آخه تو رنگ چشمهات هیبت دنیا رو دیدم توی هفت آسمون تو
تک ستاره ی منی به خدا ناز دو چشمهاتو به دنیا نمیدم