تبليغاتX
یک پنجره برای من کافیست
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت

                                              گفت ای عاشق بیچاره فراموش شدی

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

                                             گفت طولی نکشد نیز تو خاموش شوی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1384ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

*امشب می خوام تا خود صبح..اسم تو رو صدا کنم*

*واسه دوباره دیدنت..یه عالمه دعا کنم*

*امشب می خوام تا خود صبح..خاطره ها رو بشمارم*

*روزهای خوب عاشقی..اون لحظه ها رو بشمارم*

*امشب می خوام تا خود صبح..سر روی دیوار بزارم*

*گریه کنم ناله کنم..بلکه بشه یه بار دیگه لب روی لبهات بزارم*

*امشب می خوام تا خود صبح..عکس تو رو نگاه کنم*

*اون عکسی که به خاطرش..حاضر بودم جونمو من فدا کنم*

*امشب می خوام تا خود صبح..اسم تو رو صدا کنم*

*شاید بیای یه بار دیگه..با دل سیر نگات کنم*

*امشب می خوام صدات کنم*

*واسه دوباره دیدنت..تا خود صبح دعا کنم*

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1384ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

 

 

دختري از پسري پرسيد : کهآيا اون  رو قشنگ ميدونه؟

پسر جواب داد : نه

دختر پرسيد : آيا دلش مي خواهد تا ابد با او بماند ؟

پسر جواب داد : نه

سپس پرسيد : اگه ترکش کنه گريه مي کنه ؟

و بار ديگر پسر تکرار کرد : نه

دختر در حالي که ناراحت بود وقتي خواست ديگه بره در حالي که اشک از چشمانش جاري مي شد پسر بازويش را گرفت و

گفت : تو قشنگ نيستي بلکه... زيبايي

من نمي خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من ...نياز... دارم که با تو باشم

اگر بري من گريه نمي کنم بلکه من .. ميميرم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1384ساعت 1:7 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |

گفت: عاشق شده ام ...

گفتم: عشق به چه معنا ؟

گفت: اينكه سخت به چشمهايش خيره شوم و سير بنوشم تا مرا درمان نباشد ...

گفتم: تو كيستي؟

گفت: من ، نفرت هستم...

كفتم: نفرت را چه به عشق ...

گفت: نفرت ز عشق باشد و عشق ز نفرت ...

گفتم: چگونه يافتي حال كه خود نفرتي ..؟

گفت: هر چه در خود نديدم پسنديدم ...

گفتم: چه در خود نديدي...

گفت: طاقت ... گفت: صبر ... گفت: ايمان ...

 گفت: ايثار ... گفت: زحمت ... گفت: شادي ... گفت: غم .. گفت: وفا ...

گفت: مهر و محبت...و خاموش شد .

گفتم: اين ها همه از عشق نباشد عشق را صبري نيست ... وفايي نيست ...

 زحمتي نيست ... عشق خود خواهي است چون عشق وسيله اي

است كه رنج را به طاقت و درد را به استقامت مثال زند

و هدفش رسيدن به آن باشد كه بايد به آن رسيد...

گفت: عشق را وصالي در كار نيست ...

گفتم: چرا هست...او هيچ نگفت ...

گفتم:عاشق چه هستي؟

گفت: عاشق عشق...و اين سكوت بود كه بر جانم حكم راند ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 دی1384ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم |