رهگذار اون سیری دردیاری روشنو تاریک
رهگذار اون راهی در فضایی دور یا نزدیک
کس نمیدابیکدامین روز می آید
کس نمیداند کدامین روز میمیرد
چیست این افسانه هستی خدایا چیست
چراآگاهی از این قصه مارا نیستند
صحبت از مهرو محبت چیست
جای آن در قلب ما خالیست
روزی انسان برده عشقو محبت بود
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
وقتي نگاهم ميكرد تمام وجودم مي لرزيد تنها كسي بود كه مرا اينگونه عاشق كرد دلم مي خاست بدونه كه چقدر دوستش دارم اما او هميشه بامن سردو رسمي بود.
به خاطرش به علاقه خيلي ها پشت كردم اما بازهم........
يك روز به هم برخورد كرديم ازم دعوت كرد احساس خوبي داشتم اونروز خيلي حرف زديم اما اينبار هم سردو رسمي........
سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرين باري بود كه مي ديدمش يعني ميدانستم كه اين اخرين بار است اخرين حرف ما فقط يه نگاه بود ......
و دراخر گفت خدانگهدار......
من رفتم و اورفت من با انديشه او و او با انديشه فرداها....
زماني گذشت با خبر شدم كه ازدواج كرده ميگفتند او ديگر شاد نيست نميدانستم چرا من به تنهايي خود فكر ميكردم..
سالها گذشت او را ديدم اين بار جسم بي روجش را در مراسم خاك سپاريش سردي جسمش مرا ياد سخنانش ميانداخت حرفهايي سردو بي روح....
ديگر نخنديدم از او هيچي به يادگار نداشتم جز يك نگاه..
دفتر خاطراتش بدستم رسيد با اندوهي فراوان ان را ورق زدم اخرين نوشته اش مربوط به اخرين ديدارمان بود خواندم نوشته را :
امروز براي اخرين بار ديمش چقدر زيبا شده بود هم زيبا بود هم مهربان وقتي نگاهم ميكرد دلم ميلرزيد برق نگاهش نگذاشت بگويم كه چقدر دوستش دارم ...
من ديگر به تنهايي خود فكر نمي كنم به غروري كه فاصله را رقم زد مي انديشم
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
اول به نام عشق دوم به نام تو سوم به یاد مرگ بر لوح شیشه ای قلبت بنویس: یا تو و عشق یا من و مرگ
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
پرسیدم :منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو ؟ گفت تو رو ...... پرسید :تو چی ؟منو بیشتر دوست داری یا زندگی رو ؟گفتم :زندگی رو ...........قهر کرد و رفت برای همیشه دیگر هم بر نگشت اخه نمی دونست اون همه ی زندگیم بود
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
اگر یک روز فهمیدی ۱۰۰۰ نفر دلشون برای تو تنگ شده بدون اولیش منم اگر فهمیدی ۱۰۰ نفر دلشون برات تنگ شده بدون اولیش منم اگه فهمیدی ۱۰ نفر دلشون برات تنگ شده بدون اولیش منم اگه یک روز فهمیدی ۱ نفر دلش برای تو تنگ شده بدون اون یک نفر منم و اگر یک روز فهمیدی کسی دلش برای تو تنگ نشده بدون من مردم

+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
اول به نام عشق دوم به نام تو سوم به یاد مرگ بر لوح شیشه ای قلبت بنویس: یا تو و عشق یا من و مرگ
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
این نوشته رو با تمام وجودم به تو تقدیم می کنم مهرشاد نازنینم
چشم که می گشایی، خورشید، اجازه ی طلوع می گیرد. روز آغاز می شود. جهان، زندگی از سر می گیرد. لبخند که می زنی، هوا پر می شود از واژه واژه عشق. غنچه های یاس از لمس پاک دستانت حس شکفتن می کنند. آسمان، رنگ می گیرد از زلال نگاه آبی ات. حرف که می زنی، آب، روشنی می گیرد از عطر کلامت. نگاهم که می کنی، غرق می شوم در حس ناب لحظه های آسمانی بودنت. نفس که می کشی، بوی عید می پیچد توی خانه. مهر، در حس پاک نگاهت معنا می گیرد و بهشت، گوشه ای از حریم امن آغوش توست.
شب، فرو می افتد از آنسوی سیاهی چشمانت. آسمان و شب و شکفتن را نذر مهتاب رویت کرده ام. نذر آن لحظه ای که حریر نگاهت روی پرده ی شب پل ستاره می زند. و آب و آینه پر می شود از لحظه های جبروتی با تو بودن. سپیده دمان از پس دیوارهای تو در توی سیاهی، نور، تمنا می کند که از دریچه ی چشمان روشنت بیرون بیاید. بهار از دست های مهربان تو می تراود و باران از لبخند تو هستی می گیرد...
از کدام ستاره آمدی؟... راه کدام آسمان را گم کردی که گذارت به زمین افتاد؟... توی ذهن خسته ی من دنبال چه می گشتی که خانه کردی در سکوت لحظه هایم؟...
روح بی قرارم، دیرزمانی ست که زیر سایه سار چشمانت آرام می گیرد و ثانیه ها در حرمت پاک نگاهت رنگ آرامش دارند. بهار، بودن توست. لحظه ها غرق در حضور دست هایت رنگ عشق می گیرند. رنگ ارغوانی شکوه. و درختان سیب به اجازه ی لبخند تو شکوفه می کنند.
بیا... برایت سیب آورده ام... سیب سرخ عاشقی...
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
طنین صدای گرم و عاشقانه ات دراعماق ذهن خسته و تاریک من پیچید. برق نگاهت دوباره لرزه بر اندامم انداخت و همچون گذشته باز در برابرحیا و بزرگی چشمانت سر به زیر انداختم.
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
اگر من و تو دو برگ بودیم ....
هنگام خزان .....
زودتر از تو می شکستم و می افتادم
تا زمانی که تو می افتی
در آغوشت گیرم.............
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
همه دارو ندار و سرنوشتم تو شدی
مشق عاشق شدن و هر چی سرشتم تو شدی
ما به هم قولی دادیم که قلبامون جدا نشه
از تو دل نمی کنم هر چی می شه بزار بشه
مهرشاد خیلی دوستت دارم
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 4:15 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
کاش امتداد لحضه ها تکرار با
با تو بودن بود
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
این روزا که شهر عشق خالی ترین شهر خداست
خنجر نامردی حتی تو دست سایه ها ست
به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته
نگوازدوری کی نپرس ازچی گر فته
یه تنهایی٫ یه خلوت ٫ یه سایه بون یه نیمکت
می خوام تنهای تنها باشم دور از جماعت
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا نگاه خسته ام بی خبر از موج و از دریا نبود
کاش بودی تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مینا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم اینچنین پر سوز و سرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود

+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|

یکی را دوست میدارم ٫ ولی افسوس که او هرگز نمیداند...
نگاهش می کنم می کنم شاید بخواند از نگاهم که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی بیند٫ نمی خواند.؟!؟
به برگ گل نوشتم که من او را دوست می دارم ولی افسوس او برگ گل
را به زلف کودکی بسته تا او را بخنداند...
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
هنگام مرگ چادر سیاهی بر رول تابوتم بکشید تا همه بدانند که دست
خالی از دنیا رفته ام . دستانم را از تابوت بیرون بگذاریدتا همه بدانند که
دست خالی از دنیا رفته ام . چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند که
چشم براه عزیزی بوده ام و به معشوقم بگویید اگر نتوا نستم در جشن
عروس ات شرکت کنم با بپا کردن عزا به قول خود وفا کردم .
قالب یخی روی مزارم بگذارید تا به جای عزیزانم برایم گریه کند و به روی
مزارم هیچ چیز نگذارید تا بی نام و نشان باشم ...
( خسته در ره عشق
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
با عشق همه چیز از خاطر می رود
و با عشق همه چیز چون خاطره می ماند
با عشق زمان فراموش می شود و با زمان عشق
عاشق انست که که با عشق در زمان گم می شود
انکه تظاهر می کند با زمان عشق از یاد می برد
من عاشقم
زمان شهادت می دهد
من همه چیز را به دست فرا موشی می سپارم جز تو
و هر چه را به یاد می سپارم با تو
در زمان گم میشوم بخاطر تو
عشقم را به زمان میسپارم تا خوشبختی را به تو ارزانی دهد
در زمان می میرم و زمان را خواهم کشت تا تو زنده بمانی
همه زمان من
همه وجود من
همه عمر من
و همه عشق من تو هستی
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|
در دادگه عشق کنم از تو شکایت به خدایت
گویم که مرا کشت دو چشمان سیاهت
+
نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط هیچی نیستم میدونم
|